فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
آیا همین نزدیکی ها کسی نیاز به کمک ندارد؟؟

 

توی هفته گذشته یک روز آقای همسر برای معاینه دانش آموزان یکی از مدارس استثنایی شهرمون به آنجا رفت. 

حدود ۶۰ دانش آموز پسر که از نظر هوشی درحد آموزش پذیر هستند. 

آقای همسر وقتی آمد خانه گفت همه اون بچه ها مشکل داشتن و لازم بود که  آزمایش بدن٬ ولی هر بار می خواستم براشون آزمایش بنویسم مربی بهداشت مدرسه می گفت :آقای دکتر وضعیت اقتصادی خانواده های این بچه ها اینقدر خراب است که حتی پول آزمایش هم ندارن و نوشتن این آزمایش ها فایده ای نداره چون هیچکدوم انجام نمیدن .حتی وقتی یکی از بچه های مدرسه نیاز به عینک داشته معلمای مدرسه پول روی هم گذاشتن و براش عینک خریدن...!!!! 

 

 نمی دونم بدبختی باعث می شه بچه ها عقب مونده بشن یا عقب ماندگی باعث بدبختی است؟!!!  

به این فکر میکنم که بعضی ها برای کمک به بچه های کشورهای دیگه پا می شن میرن اون سر دنیا وکلی سر و صدا راه می اندازن..آیا همین نزدیکی ها کسی نیاز به کمک ندارد؟؟ 

 

دلم می خواست اینجا یه شماره حساب اعلام کنم .. 

اما میدونم همه ما دور و برمون کسانی هستن که می تونیم کمکشون کنیم.  

 

 

امروز بالاخره اولین دندون  شیری عماد افتاد...یادم افتاد به زمانی که تازه داشت دندون در می آورد...با چه زجری این دندون ها در آمدن با درد و تب وهزار مشکل ....اما هر دندونی که بیرون می زد کلی ذوق میکردیم  ...وقتی می خندید اون دندون های کوچیک پیدا می شدن و لبخندش زیبا می شد. 

حالا باید منتظر باشم تا یکی یکی این دندون های کوچولو بیفتن و جاشون دندون های درشت و بی ریخت در بیاد وقتی میرم مدرسه تقریبا همه بچه های کلاسشون بی دندون هستن و جای اون دندون های ریزه میزه دندون های بزرگ و اکثرا کج و کوج در آمده. 

دندونشو انداختم.. 

عماد امده میگه دندونمو بده بذارم زیر بالشتم تا صبح شما برش دارین جاش کادو بذارین... 

من از توی سطل دندونو پیدا کردم و گفتم من الان کادو نخریدم بذار فردا شب بذارش زیر بالشتت  

میگه باشه!! 

من :مگه قرار نبود فرشته ها کادو بیارن. 

عماد :خوب حالا شما فرشته این دیگه 

 

 

این روزها که میگذرند 

با همه بیگانه ام ...حتی با خودم 

این روزها حتی خودم را هم نمی شناسم... 

شب ها از خواب ..اگر خوابی در کار باشد ...بیدار می شوم و به این فکر میکنم که من کیم؟؟ 

و بدون جواب باز هم خودم را به خواب میزنم ...

از دنیا دور شده ام از مجازیش بیشتر... 

خالی شده ام..حتی حرفی برای گفتن ندارم 

با ته مانده های وجودم سر میکنم... 

سردرگمم 

گیجم  

من کیم؟؟؟ 

احساس میکنم خودم نیستم 

شاید دیگری باشم 

تا جنون فاصله ای ندارم 

نمیدانم کمال است یا سقوط این سردرگمی؟؟!! 

من کیم؟؟ 

به کجا؟؟ 

تا کجا؟؟ 

 

 

همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند

همین‌ها هستند ..
مثل آن راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی ..
... آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی ، دستپاچه رو بر نمی‌گردانند ، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند ..
آدم‌های پیامک‌های آخر شب ، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب ، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند ،
آدم‌های پیامک‌های پُر مهر بی بهانه ، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی ..
آدم‌هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد از هر یادداشت غمگین خط‌هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند ..
آدم‌هایی که حواسشان به گربه ها هست ، به پرنده ها هست ..
آدم‌هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند ، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند ..
همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن ..!!
مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه‌ی قبل از رها کردن دست ، با نوک انگشت‌هاش به دست‌هایت یک فشار کوچک می دهد … چیزی شبیه یک بوسه  

 

(منبع :اینجا)  

 

عمادنوشت: 

عماد:مامان یه نفر تو کلاسمون هست که اسمش حسن!!!!؟؟ 

من:خوب مگه چیه؟؟ 

عماد:مامان حسن!!!؟؟ 

من:خوب حسن هم یه اسم دیگه اشکالی نداره. 

عماد:مگه مال تو قصه ها نیست؟؟ 

من:(فکر کرده حسن هم مثل اسپایدر من و بتمن یک شخصیت خیالی است) 

             لطفا اسم بچه ی خود را حسن نگذارید

 

  یک زن 

 

        قلبم          قـــــــبر

        چشمم       یــاس

        زبانم          آتــــش

         شکلم        مـــات

         طعمم        تــــلخ

                                         ...

                                       قیامتم انگار! 

 

(منبع

 

دیروز یکی از دوستان دوران دانشجویی را دیدم.بعد از تموم شدن دانشگاه خیلی به ندرت دوستان را دیدم و این یکیو از زمان اتمام دانشگاه  ندیده بودم. 

دوتا دختر داشت..معلم بود... 

تا چشمش به من افتاده ...میگه یادته چقدر شیطون بودی؟!! 

من همیشه یادم به کارای شما و دوستات میوفته و کلی به گذشته ها میخندم..یادش بخیر 

اون فقط شیطونی های ما را تماشا میکرد و ما که خود مرکز این شیطونی ها بودیم ببین الان چی میکشیم... 

از دیروز مدام تو گذشته ام..... 

 

عماد نوشت: 

امان از دست این بچه ها هر روز عماد میاد و میگه مامان علی میخواد وقتی بزرگ شد با خانم...عروسی کنه 

فلانی هم میخواد با خانم ...عروسی کنه 

این وسط یک خواستگار هم واسه من پیدا شده (از بس هر روز رفتم مدرسه )یکی از همکلاسی های عماد هم گفته میخواد با من عروسی کنه. 

عمادامده خانه و میگه مامان فلانی میخواد با تو عروسی کنه گفت عماد من بزرگ شم میخوام با مامانت عروسی کنم!!!! 

عماد:مامان تو باهاش عروسی می کنی؟؟ 

من:نه 

عماد:یه نفس راحت میکشه و می پرسه چرا؟؟ 

من:.اخه اون کوچیکه. 

عماد :مامان الان که نمیخواد عروسی کنه وقتی بزرگ شد. 

من:وقتی اون بزرگ بشه من پیر شدم دیگه...  ازش می پرسم تو میخوای با کی عروسی کنی؟؟ 

عماد:با تو 

 

 

یادمه وقتی دبستانی بودم یه دختر توی مدرسه امون بود که پدر و مادرش یک پاک کن بزرگ را  سوراخ کرده بودن و  یک نخ کلفت هم ازش ردکرده و انداخته بودن  گردنش٬ حالا می فهمم پدر و مادرش چی میکشیدن... 

 عمادم روزهای اول تقریبا هر روز و الان خیلی کمتر پاک کنش را گم میکنه...و این باعث شد یاد اون دختر بیفتم.آقای همسر میخنده و میگه منم اینجوری بودم هر روز یه چیزی گم میکردم. میگم مامان و بابات چیزی نمی گفتن؟میگه وقتی دیدن فایده نداره دیگه چیزی نگفتن اما از سال دوم به بعد خیلی به ندرت چیزی گم میکردم.  

من که دلم نمیاد یه پاک کن سوراخ کنم و بندازم گردن پسرم..رفتم یه بسته پاک کن بزرگ خریدم و هر روز چند سانت از پاک کن را میبرم و میدم ببره مدرسه چند تا هم از این پاک کن فانتزی ها خریدم کوچولو٬ اونا را هم به نوبت ... 

اما جدیدا یه ایده بهتر٬ از این مدادها که سرشون پاک کن دارن استفاده می کنم. 

 اما من خودم تا اونجا که یادمه چیزی گم نمیکردم .گم کردن هر چیز معادل توهین به مقد سات بود . برای ما کوچکترین چیز ها هم با ارزش بود حتی یک دانه برنج...نمی دونم چرا من نتونستم اینو به بچه ام تفهیم کنم . چرا؟؟؟؟  

 

وقتی کودک بودم
زمین همین زمین بود
وآسمان همین
شگفتا اما پر از پروانه
وشیشه ی هر پنجره خورشیدی داشت ولبخندی
هوای باغچه بهترین صبحانه بود
همه چیز ازلی
همه چیز ابدی
بابا تاهمیشه بابابود
در کودکی بزرگی تنها به بلندا بود
ومهربانی به لبخند

                                                    (موسوی گرمارودی ) 

 

 منبع:اینجا

عزیزم روزت مبارک ببخشید با تاخیر شد 

  

 

           

         میلاد امام هشتم مبارک باد 

 

 

کارهای بد منو بشمارید

 

 امروز بازم تنها بودم. 

تمام مدت به ساعت نگاه میکنم...الان پسرم سر کلاسه...الان زنگ تفریح...الان داره نهار میخوره  

پاشم برم مدرسه ...اما جلوی خودمو میگیرم .نه بذار کمی یاد بگیره مستقل باشه. 

چند روز اول نهار نمی خورده..به معلمشون گفته بود مامانم الان نهار درست کرده سفره انداخته منتظر منه و چیزی نخورده... 

پسرک امسال  کلاس اول  و هر شب یک صفحه لوحه نویسی داره و کلی تنبلی میکنه...منم دیشب کلی بهش سخت گرفتم...یک خط کش بر داشتم و مثل معلمای قدیم بالای سرش ایستادم تا بنویسه هر جا بد می شد پاک میکردم و دوباره بنویس...مامان خیلی بدی شده بودم. 

بعد از اینکه مشقاش تموم شد بهم میگه کارای بدتو شمردی؟!!!!! 

و منو ویرون کرد... من ...کار خوب ...مگه بلدم...راست میگفت:::مدتهاست خوب بودن را فراموش کردم...تا حالا یه نگاه به کارام کردم؟؟!!! ببینم خوب دارن اصلا...؟؟!!! 

(وقتی قراره عماد پاداشی دریافت کنه باید کارای خوبش از بدها بیشتر باشد.اماکی کاراهای خوب و بد منو می شماره؟؟!! )

 

 

عماد نوشت: 

عماد:مامان آقای...(معاون مدرسه)بهمون گفت اگه بچه های خوبی باشین ما نوکرتونیم 

اما اگه بچه های بدی باشین سی دی میخورین(و با دستش اشاره میکنه و دستشو تو هوا تکان میده) 

من:سی دی نه ...سیلی 

چند دقیقه بعد امده میگه چی بود مامان لی سی می خوریم!!! 

 

 

  شعر نوشت:

این شعر را یکی از دوستان گفتن  اینقدر زیباست که دلم نمیاد فقط خودم بخونمش:   

 

 آغوشت را که وا می کنی
زمستان می لرزد از دستهای توو
هیزم هانقش زمین می شوند.

آغوشت را کنار بخاری بگذار
دلم قرص باشد

 

بابات چیکارست؟؟

 

 

کاش کسی یاد معلم‌ها می‌داد 

 اول مهری شغل پدر‌ها را نپرسند؛ 

 وقتی هنوز احترام به همه‌ی شغل‌ها را 

 و افتخار به همه‌ی پدر‌ها را یاد دانش آموزانشان نداده‌اند!  

حالا قصه‌ی چشمان یتیمی که نم می‌خورد، بماند...  

 

                                             ***

از عماد پرسیدن شغل بابات چیه؟ 

عماد هم گفته :دکتر. 

باز پرسیدن دکتر چی؟ 

گفته دکتر که مریض می بینه؟ 

گفتن میدونیم٬ دکتر چی؟؟  

عماد:خوب دکتر دیگه

 

عماد امده خانه میگه مامان بابا دکتر چیه؟ 

من :عمومی 

عمومی یعنی چی؟ 

من:یعنی می تونه همه جور مریضی را معاینه کنه و بعد اگه لازم باشه بفرسته پیش متخصص 

مامان  دیگه چه دکترایی داریم؟ 

من:پوست.قلب.داخلی.اعصاب و... 

عماد:دکتر پوست چیکار میکنه ؟؟

عماد:دکتر قلب چیکار میکنه ؟؟

عماد:دکتر داخلی چیکار میکنه؟؟؟ 

......................................................................................  

 

                                                    ******* 

 

 

متاسفانه امروز همسر مدیر مدرسه عماد تصادف کرده و ظاهرا درجا فوت کرده 

وقتی رفتم توی مدرسه دیدم اوضاع بهم ریخته است. 

ظهر که عماد را میارم خانه می پرسه مامان چی شده بود؟ 

میگم زن آقای ... تصادف کرده و مرده .

عماد:حالا از کجا براش یک زن پیدا کنیم؟؟ 

 

 

نمی دونم چرا پاییز و شروع مدرسه ها با هم است 

دلتنگی پاییز ٬جدایی و  تنهایی 

پسرک به مدرسه میرود 

نهار را هم در مدرسه میخورد 

من تنها توی خانه 

همسر هم شیفت 

 سه تنها ...!!!!

 

عماد هوس پیتزا کرده بود رفتیم مغازه فست فود...عماد پیتزا مخصوص سفارش میده و  میگه مامان بگو برای من قارچ نذاره. 

ما هم مراتب را اطلاع رسانی میکنیم.  

خودم هم پیتزا مخصوص با قارچ سفارش میدم.

بعد از ده دقیقه یه آقایی پیتزاها را میاره میذاره روی میز و میره. 

من هر چی این دو تا پیتزا را ورانداز میکنم متوجه نمی شم کدوم قارچ داره کدوم نداره!! 

باز آقاهه از اونجا رد می شه میگم ببخشید کدوم یکی بدون قارچه؟ 

اون آقاهه هم هی نگاه میکنه و هی نگاه می کنه  

بعد هم میگه آخه فرقی نداره که کلا دو تا قارچ میذارن روش که اونم پیدا نیست..بخورین 

آهان پس منظور از پیتزا مخصوص با قارچ  اینه...خوب شد فهمیدیم  

 

 

                                                     *****

عماد با دختر خاله اش بازی میکرد .دختر خواهرم که از دست بازی های جنگی عماد خسته شده بود گفت:عماد بیا یه بازی بکنیم که هم دخترونه باشه هم پسرونه!! 

عماد هم کمی فکر کرد و گفت پس بیا تا برقصیم  

 

 

 

شک داشتم این خاطره را بنویسم یا نه گفتیم این یه ذره آبرویمان هم بر باد نره ولی خوب فعلا تصمیم گرفتم بنویسم شاید بعد پاکش کردم . 

کلاس اول دبیرستان بودم ماه رمضان بود و بازار نماز وروزه داغ بود ما هم با چند تا از بچه ها قرار گذاشتیم شب بریم احیا . 

خداییش تا اون موقع احیا نرفته بودم ونمی دونستم چی کار می کنن وبرنامه هاش چیه از اون چند تا دوست فقط یکیشون آمد .اونم خونه شون نزدیک خونمون بود وبا هم رفتیم حسینیه نزدیک محله مون ٬خیلی شلوغ بود وهر کی به کاری مشغول یکی نماز می خوند یکی قرآن ٬یکی مفاتیح دسش بود خلاصه ما هم یه کناری نشستیم تا ببینیم چی میشه .  

کمی نماز خوندیم ٬کمی از دیگران اطلاعات گرفتیم٬کمی قران خوندیم تا دعای جوشن کبیر شروع شد.

از بلند گوی حسینیه دعای جوشن کبیر پخش میشد وبه یک قسمتش که می رسید همه باهم همخوانی میکردن. ما هم که مفاتیح نداشتیم  پس تصمیم گرفتیم  خوب گوش کنیم تا یاد بگیریم و همراه بقیه تکرار کنیم که خیلی هم بیکار نباشیم  .بعد مدتی ما هم با صدای بلند اون قسمت را بلند بلند تکرار میکردیم. 

گذشت تا سال بعد دوباره با همون دوستمان تصمیم گرفتیم بریم احیا اما با برنامه ٬یکی یه مفاتیح هم برداشتیم رفتیم حسینیه دعای جوشن کبیر را آوردیم وشروع کردیم به خواندن و وقتی به اون قسمت رسیدیم که همه با هم با صدای بلند می خونن من ودوستم یه لحظه به همدیگه نگاه کردیم واز خنده منفجر شدیم ...چرا ؟خوب بخونید  

اونجا نوشته شده بود الغوث الغوث ...(به فریاد برس) 

اما من و دوستم سال قبل که مفاتیح نداشتیم می گفتیم القدس القدس با آخرین صدا ...  

نمی دونم اون کسانی که سال قبل کنار ما نشسته بودن متوجه شدن ما چی میگیم یا نه ؟ 

رو به دوستمان کردیم وگفتیم پارسال ما این همه گفتیم القدس آخرش هم که قدس آزاد نشد  

خلاصه تمام دفعاتی که دعا به اون قسمت همخوانی می رسید ما دوباره نیش مان شل می شد تا میومدیم خودمان را کنترل کنیم دوباره دعا به همون قسمت می رسید و روز از نو ... 

دیگه همه از دستمان کلافه شده بودن اما خوب چیکار کنیم خنده مان می گرفت .  

 

 

پ ن:میدونم که این خاطره برای بعضی ها تکراری می باشد اما فقط برای شرکت در جشنواره رمضان که در وبلاگ وب گپ برگزار می شود تکرار شد.

 

عماد نوشت: 

 

عماد:مامان من تخم مرغ دارچین می خوام. 

من:منظورت املته؟ 

عماد:نه 

من:چه جوری می پختمش؟گوجه هم داشت؟ 

عماد:نه..روغن می ریختی و بعد تخم مرغ را می شکستی توش. 

من:میرم براش نیمرو درست می کنم و میارم. 

عماد :این که تخم مرغه؟!!!..من تخم دارچین می خوام!!!!! 

من:منظورت تخم بلدرچین... 

عماد:آره همون بلدرچین... 

 

 

عماد نوشت(۲): 

عماد:مامان خورشید خانومه..مثلا میگیم خورشید خانم 

من :بله 

عماد:پس ماه چیه ؟؟خانم یا آقا؟؟ 

من:آقا ماه..خانم ماه؟!!! ماه خانم...ماه آقا..نمیدونم 

راستی ماه آقاست یا خانم؟؟؟  

من:کلا هر چیز خوب تو دنیا خانم است. 

مگه اینکه خلافش ثابت بشه

  

 

بعد از اینکه چند جلسه همدیگه رو می بینم بهش یه کتاب پیشنهاد میدم و اونم برای جبران یک کتاب برام میاره 

کتاب زن کامل نویسنده مارابل مورگان...  

خانم ها...

خورشید تابان باشیدیعنی بدون هیچ چشم داشتی فقط بتابید و گرمی ببخشید. 

او را همانگون که هست بپذیرید. 

غر زدن ممنوع. 

یک زن کامل کسی است که نیاز همسرش را فراهم آورد و این نیازها در خوراک.رابطه ج.سی و ورزش خلاصه می گردد.!!! 

زن کامل سعی می کند که شوهرش از پذیرشی بی قید و شرط برخوردار گردد.!! 

نه گفتن ممنوع. 

او را تحسین کنید.!! 

ستایش قهرمان.!! 

با او سازگار باشید.!! 

با او مخالفت نکنید.!! 

 ناسپاسی ممنوع.!! 

و....................... 

دلم می خواد بدونم اگه قرار بود کتاب مرد کامل چاپ بشه( شاید هم شده  و ما بی خبریم ) و اگر نشده آقایون زودتر اقدام کنن ببینیم دیگه چیزی باقی مونده که آقایون انجام بدن. 

ظاهرا خانم ها باید تابع و سپاسگزار آقایون باشند و جیک هم نزنن. 

به یکی از مثال های کتاب توجه کنید 

خانم عروسی دوستش بوده اما آقا دوست دارن  برن به بازی فوتبال و از خانم هم می خوان که باهاشون برن بازی فوتبال . خانم برای اینکه نقش زن کامل را به خوبی ایفا کند به دنبال همسر راه میوفته و به عروسی دوستش نمیره.!!! 

به نظر من زن و مردی کامل کسانی هستن که به خواسته های هم احترام بگذارند. 

زن به عروسی دوستش برود و مرد به بازی فوتبال 

اینکه یکی بخاطر دیگری از خواسته اش بگذرد کامل بودن یک طرف است نه دو طرف . 

گاهی ما خانم ها اینقدر در گذشت و ایثار زیاده روی می کنیم که کم کم تبدیل به یک وظیفه برایمان می شود.خانم هایی را دیدم که حتی رنگ فیش حقوقی خود را نمی بینند و از نظر شوهرانشون اونها وظیفه دارن پول هایشان را تحویل بدن زیرا این یک وظیفه است. 

  

این کتاب نکات خوبی دارد اما من به طور کامل با همه مطالبش موافق نیستم.بخوانیدش و نظرتان را بگویید.شاید کتاب زن و مردکامل را خودم بنویسیم. 

 

دنیا بدون مردها

خواهرم زنگ زده بیا بریم پارک بانوان 

مدتهاست اسمش را شنیدم اما تا حالا نرفتم. 

منو خواهرام با مامان و بچه ها راهی پارک بانوان می شیم دیگه لازم نیست هی منت این مردها را بکشیم تا دنبالمون بیان با کلی فیس هم میگویم مردها را راه نمیدهند. 

جلوی در ورودی یک نگهبان هست و همه را سر شماری می کند تا مبادا از آقایون کسی وارد محوطه ممنوعه بشه. 

محوطه بسیار خلوت و ساکت می باشد. 

یه جورایی آدمو می بره تو رویا 

خانم ها بی روسری نشسته اند و بعضی در حال دویدن و دوچرخه سواری هستن 

ما هم گوشه ای می نشینیم. 

نگاهی به اطراف می اندازم و می گویم:دنیا بدون مردها چه صفایی داره.. 

همه تایید می کنن جز مامان..میگه حالا بذار یه نیم ساعتی بگذره..طاقت نمیارین .

یک اتاق وسط این پارک بانوان است که روی شیشه هاش کلی روزنامه چسبوندن 

بالاش هم نوشته مدیریت پارک... 

در قسمت مدیریت باز می شه و یک آقا میاد بیرون ..ما همه حیرت زده پس این اینجا چیکار می کنه؟؟؟ 

یه تابی می خوره و دوباره میره تو اتاقش...۱۰ دقیقه بعد دوباره میاد بیرون 

خانم ها همچنان بی حجاب نشسته اند 

انگار این آقا وجود خارجی ندارد..شاید هم خواجه محرم پارک باشد 

بعد از مدتها کمی تاب بازی می کنیم . 

سرسره وحشت سوار می شیم( البته وحشتی نداشت اما بخاطر وزن بالای ما چنان شتابی می گرفت که لحظه پایین امدن به شدت پرتاب می شدیم روی زمین )

خلاصه کلی خوش گذشت 

اما مجبوریم باز به واقعیت زندگی بر گردیم وبه زندگی در کنار مردها ادامه بدهیم . 

 

                                   ************************

 

                 فرا رسیدن ماه پر فیض و پرکت رمضان بر دوستان مبارک 

                                              التماس دعا

 

 

 

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>